تــــرا مـــــن دوســـــت میــــــــــــــــــدارم
یارا افـزون تـر از جـانـم تـرا من دوست میـدارم
قسـم بر دین و ایمـانم ترا من دوسـت میدارم
بــه شــام هـجــر بــودی آرزوی ایـن دل ویـران
امـیـد شـام هـجـرانـم تـرا مـن دوست میـدارم
درخـت زنـدگانـی زرد و زار اسـت بـی وجود تو
بیـا ای سـرو بستـانم تـرا مـن دوست میدارم
مـن بـیـمار عشـق را کـس عـلاج درد نتــوانـد
بیـا ای درد و درمانـم تـرا مـن دوسـت میـدارم
دو چشمم تار میگردد اگر باشی تو از من دور
فـروغ هر دو چشـمانم ترا من دوست میـدارم
بــده لـب را تـکـانـی و مـرا در انتــظـار نـــگـذار
فقط یکـبار بگـو جـانم تـرا مـن دوست میـدارم
لبانت ساغر عشق و لبالب از می سرخ است
بکـن لطفـی بده جامـم تـرا مـن دوست میـدارم
سروده شده توسط محمد سلیم علی رحیمی

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد